به نام آفریننده زیبا
شیرین مامان سلام
امسال به لطف خدا اولین سالیه که من هم جزو مامان ها هستم البته پارسال هم مامان بودم اما هنوز عشقمو ندیده بودم اما حالا یه مادر واقعی هستم البته هنوز خیلی مونده تا یه مادر کامل بشم خدا کمکم کنه بتونم یه مامان خوب واسه محمد طاها بشم و یه همسر خیلی خوب باشم برای مصطفی جونم
این روز رو به مامان مهربون و عزیز خودم و مادر مصطفی جون و به همه ی مادر های مهربون تبریک میگم امیدوارم همیشه سایشون رو سر فرزندانشون باشه

محمد بحر بی پایان رحمت گوهرش زهرا
علی فلک نجات آفرینش لنگرش زهرا
رسول الله می نازد که دارد دختری چون او
کتاب الله می نازد که باشد کوثرش زهرا
میلاد حضرت فاطمه(س) مبارک با
موضوع :
به نام پیوند دهنده دلها
کوچولوی نازم سلام
دیشب یعنی ٧ اردیبهشت ٩٢ مراسم گفتگو عمه جون عالیه بود یکسری از مردهای فامیل اومدن و به یکسری توافقات رسیدن و قرار شده امروز عصر ساعت ٥ بریم حرم اما رضا (ع) و عمه جون عالیه و عمو فرهاد با هم ازدواج کنن ان شاالله مبارک باشه و خیلی خوشبخت بشن تازه مامانی جون و خاله عاطفه تهران رفتن سفر و این روزا مامان بابا از شما نگهداری میکنن تا من از سر کارم برگردم دیگه شما خوب در جریان عروسی هستی و خوش میگذرونی
قربونت بشه مامانی خیلی دوست دارم شیرینم
راستی فکر کنم عمه جون باید اسمشو عوض کنه بذاره شیرین که به فرهاد بیشتر بیاد
امیدوارم همیشه شیرین و فرهاد بمونن
بوس بوس نفسم
موضوع :
خرگوش من چی نازه....




وقتی خنده هانو میبینم انگار دنیا ماله منه.......

برین ادامه..........
موضوع :
بسم رب الزهرا(س)
پسر مومن مامان سلام


دیروز یعنی٢٥ فروردین٩٢ مصادف بود با شهادت حضرت زهرا(س) مامان بابا مصطف هم هر سال ٤روز روضه دارن این ایام و ما هم میرفتیم شما هم خیلی پسر خوبی بودین و میشستین گوش می دادین آفرین پسرم . ظهر شهادت هم باهم رفتیم یه روضه نزدیک خونه مامانی خیلی مراسم خوبی بود با اینکه خیلی عزاداری کردن اما پسر من مثل یه مرد آروم بود خیلی دوست داریم مامانی من
مامانی این روزا خیلی باهات بازی میکنن شما هم یکمی شیطون شدی و غذا خیلی کم میخوری طفلکی باباییی و مامانی و خاله جون کلی باهات بازی میکنن تا یکم غذا بخوری
امیدوارم این حالت گذرا باشه البته ناگفته نماند که بستنی و ... دوست دارین اما غذا... ؟؟!!
موضوع :
به نام خدای زیبایی ها
دندون مروارید من سلام

وای خدای من دقیقا همزمان با پا گذاشتنت توی ٩ ماهگی (١٥ فروردین٩٢)اولین دندون کوچولوی پسر مامان در اومد
قربون دندون پسرم بشم فکر نمیکردم اینقدر بی سر و صدا دندون قشنگتونو ببینم خیلی خوشحالم پسر نازم تبریک میگم شکوفه مامانی تازه این روزها بدون کمک کامل میشینی

دیگه داری زود زود بزرگ میشی آقااا من
و بابا خیلی ذوق زدیم بابایی میگفتن قربون پسر مظلومم بشم که اصلا واسه دندونش مارو اذیت نکرد میخوام واست یه آش دندونی خوشمزه درست کنم و اگه بشه واسه فامیلا ببرم دوست داشتم واست جشن دندونی بگیرم اما میدونی که مامانی سر کار میره و وقتش خیلی کمه حالا بذار به حساب مامان
دوست داریم پسرم ٩ ماهگیت مبارک
موضوع :
به نام آفریننده جهان
عسلی مامان سلام
این اولین سالی بود که در کنار فرشته کوچولوی مامان عید رو جشن میگرفتیم مطابق هر سال موقع سال تحویل که ساعت١٤:٣١ بود رفتیم خونه بابایی جون و دایی جون حسین و خانومشون هم اونجا بودن دیگه همه کنار سفره هفت سین خوشگلی که خاله جون عاطفه با کمک بقیه چیده بودن نشستیم و منتظر تحویل سال شدیم
بعدش هم چند تا عکس دسته جمعی و رفتیم واسه ناهار خیلی خوش گذشت خدارو شکر که همه خانواده سالم و سرحال دور هم بودیم امیدوارم این خوشی ها بی پایان باشن بعد هم بابایی عیدی هامون رو دادن البته شما موقعی که سر سفره نشسته بودین واسه عکس از توی سفره عیدیتون رو برداشتین که عکسشو میذارم اینجا..
بعد هم تماس گرفتیم به بابای بابا و سال نو رو به اونها هم تبریک گفتیم و برای شام خونشون رفتیم و اونجا هم عیدی گرفتیم البته همکار منم (خاله جون ملیکا) واستون عیدی دادن و دیگه تا امروز که من سر کار اومدم مدام در حال عید دیدنی و... هستیم البته یه روزه رفتیم ویلای بابای بابا تو شهرستان اونجا هم خوب بود ..
امیدوارم سالهای سال زیر سایه امام زمان (عج)صحیح و سالم باشی و از یارای واقعی اماممون باشی , آمین


موضوع :
به نام خدای لطیف
پسری مامان سلام

دیروز یعنی ٢٥ اسفند ماه ١٣٩١ مامانی و بابایی جون از سفر خونه خدا برگشتن


خیلی دلمون براشون تنگ شده بود خدا همیشه سالم و سرحال سایشون رو روی سر مون نگه داره
دیروز بعد از اینکه خونه دایی جون علی ناهار خوردیم رفتیم خونه و بعد به
سمت فرودگاه راه افتادیم هواپیما ساعت ١٦ نشست و مامانی جون و بابایی چون تقریبا نزدیک ١٧ بیرون بودن و همه اومدن برای استقبال فرودگا- بابابزرگ و ممامان بزرگ من خاله هام دایی ها و... بعد همه رو دعوت کردیم خونه و منم که همه چیزو آماده کرده بودم و با شیرینی و شیر کاکائو میوه و .. از مهمونا پذیرایی کردیم و مامانی جون فیلمایی که اونجا گرفته بودن رو گذاشتن همه دیدیم و از خاطرات اونجا برامون گفتن و بعد هم دورهم شامو خوردیم ، خوش به حالشون ان شا.الله ما هم به زودی زود بریم دیگه خاله جون عاطفه راحت شدن لازم نیست تنهایی از شما نگهداری کنن
دست خاله مهربونمون درد نکنه خیلی این مدت زحمت کشیدن
خالهههه جون این گلها و این خرسی تقدیم به شما


بایدم خشتون بیااد بااااااایدم خیلی دوستتون داریم.......
چند تا عکس مربوط به همین روزا که بعدا اضافه کردم ادامه مطلب هم برید...

ادامه مطلب هم عکسه هااااااا
موضوع :
به نام آفریننده مهربون
پسر نانازم سلام
امروز شما 7 ماهه شدین نفس مامان(١٥اسفند91) خیلی زود روزا میگذره و پسرم داره مرد میشه واسه خودش
خیلی خوشحالم که شمارو دارم نفسی مامان خدا رو بابت همه چیز شکر میکنم و دعا میکنم مامانی و بابایی به سلامتی از سفر خونه خدا بیان

از خاله جون عاطفه هم خیلی ممنونم که این همه محمد طاها جونو دوست داره و مواظبشه
راستی برای قد و وزن که رفتیم شما ٦٠٠ گرم از ماه قبل بیشتر شده بودی
بوووووووس
این چند تا عکس که بعدا اضافه کردم ماله همین روزاست

موضوع :
به نام خدای نزدیک تر از نزدیک
پسرمن سلام
امروز 14 اسفند 1391 و دیروز مامانی و بابایی جون رفتن سفر خونه خدا
ساعت 15/15 من وشما و خاله و دایی و مامانی و بابایی جون و بابا مصطفی رفتیم فرودگاه بدرقه مامانی و بابایی جونمون و منتظر شدیم تا برن داخل خیلی دلمون براشون تنگ شده ولی از بزرگترین آرزوهای من سفر مامانی و بابایی به خونه ی خدا بود واقعا خوشحالم حتی خوشحال تر از اینکه خودم بخوام برم عمره. شکر خدا امروز ساعت 9 صبح تماس گرفتن و شماره های همراهشون در عربستان رو دادن و گفتن پروازشون به موقع خرکت کرده یعنی ساعت 45/17 رواز داشتن و ساعت 21 رسیدن مدینه منوره و ساعت های 22 داخل مسجد النبی بودن الهی شکر خدای خوبم خیلی خوشحالم که مشکلی نبوده وخدایی که دعوتشون کرده مواظبشونم هست خداکنه بتونن بیشترین و بهترین استفاده رو از این لحظات ناب ببرن و با حجی مقبول برگردن آمین
اما شما جیگری مامان پیش خاله جون عاطفه هستی این روزا یعنی همه زحمت نگهداری شما گردن خاله جون عاطفه است دست خاله جون خیلی درد نکنه که قبول زحمت کردن منم خیالم خیلی راحته آخه خاله جون عاطفه خیلی مهربون و بادقت و تمیز هستن و میدونم
از منم بیشتر مواظب شما هستم ان شاءالله بزرگ شدی باید جبران کنی محبت های خاله جون رو
ای خدای مهربون روزی همه ی ما زو زیارت خانه ی خودت و امامان مهربونمون هرچه زود تر قرار بده
آمین یا رب العالمین
این عکس ها رو هم میذارم واسه یادگاری از همین روزا......

بقیه عکس ها در ادامه مطلب ببینین
![]()
موضوع :
به نام خدای عزیز
فندق مامان سلام
دیروز ظهر با بابا قرار گذاشتیم که بریم و واکسن ٦ ماهگی شما رو بزنیم واسه همین ساعت ١٢ بابا مصطفی اومدن اداره دنبالم و اومدیم خونه مامانی شمارو برداشتیم و رفتیم خانه بهداشت. اوناهم آخر وقت اداریشون بود و یه کم نق نق کردن که چرا این قدر دیر اومدین منم گفتم بابا من کارمندم و.. خلاصه اول قد و وزن نی نی منو گرفتن
و شما شده بودین ٨کیلو ٢٢٠ گرم که خانومه گفتن ٢٢٠ گرم که وزن لباساتونه و محمد طاها خالص ٨ کیلو شده.... ماشاالله مامانی من و قدتونم ٧٢ سانتی متر بود و دور سرتون ٥/٤٤ . روی نمودار که ترسیم کرد دید وزنتون طبیعی ولی قدتون بالاتر از نمودار بود و گفت مامان باباش که قد بلند نیست پس به کی رفته نی نی که قد بلنده ؟!! و بعد پرسید فامیلاتون قد بلندن؟ منم گفتم نه زیاد ولی دایی جون علیرضا ماشاالله قدبلنده و خانومه گفت آهان خب پسر به داییش میره دیگه... بعد یکسری فرم ها بود تکمیل کرد و پرسید وقتی صداش میزنین برمیگرده؟ گفتم آره بعد همونجا صدا زد محمد طاها و شما زود روتو برگردوندی به خامنوم و خانومه گفت جانییی... نمیدونه خب پسرم دیگه مرد شده بابا تازه آواز میخونه بابا.. با ..با میگه و زرنگ شده گیگه
بعد رفتیم تو اتاق واکسیناسیون و ٢ تا واکسن زدن و قطره فلج اطفال رو دادن به شما بعد هم اومدیم خونه و تو راه شما آواز وندی و از خستگی و به خاطر اون استامینوفنی که خورده بودین لالا کردین اما دیشب خوب نخوابیدین و یه کوچولو تب داشتین آخه دارین با میکروبا مبارزه میکنین پسرم آفرین پسر قوی مامان
الانم که خون مامانی هستین امیدوارم پسر خوبی باشی و مامانی و خاله جونو اذیت نکنین
موضوع :








